عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
161
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
آدم را ؟ گفت - يا سهل بگذار مرا از اين سخنان بيهوده ، اگر به حضرت راهى باشد بگوى كه اين بيچاره را نميخواهى بهانه به روى چه نهى ؟ يا سهل همين ساعت بر سر خاك آدم بودم هزار بار آنجا سجود بردم و خاك تربت وى بر ديده نهادم ، بعاقبت اين ندا شنيدم - لا تتعب فلسنا نريدك . پيش تو رهى چنان تباه افتاده است * كز وى همه طاعتى گناه افتاده است اين قصه نه زان روى چون ماه افتاده است * كين رنگ گليم ما سياه افتاده است سهل گفت - آن گه نبشتهء به من داد كه اين برخوان و من به خواندن آن مشغول شدم و از من غايب گشت در آن نبشته اين بيت بود : ان كانت اخطات فما اخطا القدر * ان شئت يا سهل فلمنى او فذر بو يزيد بسطامى گفت - كه از اللَّه درخواستم تا ابليس را به من نمايد ، وى را در حرم يافتم او را در سخن آوردم . سخنى زيركانه ميگفت ، گفتم يا مسكين با اين زيركى چرا امر حق را دست بداشتى ؟ گفت يا با يزيد ، آن امر ابتلا بود نه امر ارادت ، اگر امر ارادت بودى هرگز دست بنداشتيم . گفتم - يا مسكين مخالفت حق است كه ترا به اين روز آورد ؟ گفت مه يا ابا يزيد ، المخالفة تكون من الضدّ على الضد و ليس اللَّه ضد ، و الموافقة من المثل للمثل و ليس للَّه مثل ، افترى انّ الموافقة لما وافقته كانت منى و المخالفة حين خالفته كانت منى ، كلاهما منه ، و ليس لاحد عليه قدرة ، و انا مع ما كان ارجوا الرحمة فانه قال وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ و انا شىء ، فقلت - يتبعه شرط التقوى فقال - مه الشرط يقع ممن لا يعلم بعواقب الامور و هو رب لا يخفى عليه شىء - ثم غاب عنى . فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها - اين عجب نگر كه ز اول رهى را بنوازد شغلكهاش بر سازد به آخر غوغا فرستد و ساخته بر اندازد و در خم چوگان عتاب آرد . پير طريقت گفت - « الهى تو دوستان را بخصمان مىنمايى ، درويشان را بغم و اندوهان ميدهى ، بيمار كنى و خود بيمارستان كنى ، درمانده كنى و خود درمان كنى ، از خاك آدم كنى و با وى چندان احسان كنى ، سعادتش بر سر ديوان كنى و بفردوس او را مهمان كنى ، مجلسش روضهء رضوان كنى ، ناخوردن گندم با وى پيمان كنى ، و خوردن آن